تبليغاتX
عزيز دل ما

عزيز دل ما

اين هفته اي كه گذشت بدترين هفته بود براي من و شاياني . خيلي بد بودش . از روز يكشنبه كه از مهد اومدش كمي ناله مي كردش و از شبش روع شد به سرفه هاي ناجور خيلي ترسيده بوديم تا فرداش كه ديدم عزيز دلم تب كرده وعصرش برديم پيش دكترش و گفت لانژيت داره و كمي حالت خروسكي داره يه آمپول داد كه براش بزنيم و گفت اگه با اين آمپول خوب نشه بايد ببريمش بيمارستان زير چادر اكسيژن باشه ديگه داشتم مي تركيدم وقتي اينو گفت شب رفتيم خونه مامان زينت و من از اون شب دندون درد بدي گرفتم كه نگو نپرس كه رفتم شبونه درمانگاه برام پانسمان گذاشت . .

فرداي اون روز يعني روز سه شنبه كمي بهتر شده بود شايان خدارو شكر و تبش قطع شد و سرفه هاش هم بهتر شده بود ولي از روز چارشنبه سحر كه بلند شدم ديدم داره توي تب  مي سوزه بقدر ترسيده بودم كه خدا مي دونه  بردمش زير دوش كه تبش قطع بشه ولي زياد اثر نداشت كم شد ولي قطع نشدش .

روز پنج شنبه همچنان تب داشت و عصرش برديم دوباره دكتر و چيز خاصي نگفت كه دل آدم اروم بشه . دندون خودم كه همينطور داشت ذوق ذوق مي كرد و كاري نمي تونستم بكنم جز اينكه مسكن بخورم !

خيلي بد بودش . نمي دونستم چكار بايد بكنم نمي تونستم زياد به مامان اينا هم بگم و اونا رو نگران كنم . چون اونا هم نگران عزيز بودن اخه روز دونشبه اونم حالش بد مي شه و امبولانس مي يادش و مي گن كه افت قند پيدا كرده و خدا خيلي بهمون رحم كرده بود . از طرفي هم پروانه اينا هم نبودن رفته بودن مسافرت . خيلي شرايط بدي رو مي گذروندم .

اي خدا ازت مي خوام كه همه مريضا رو شفا بدي پسرمنم زودتر خوبش كني كه دوباره شيطنت بكنه .

روز جمعه و شنبه هم به همين منوال گذشت من سركار نرفتم و پيش همه كسم موندم ديگه عصبي شده بودم كه چرا تبش پائين نمي ياد و يا قطع نمي شه تا زماني كه براش شياف مي ذاشتم و يا شربت تب بر مي خوردش قطع مي شود ولي دوباره شروع مي شد وقتي اثرش از بين مي رفت .   

بچم يه كوشه مي يفتاد و همينطور ناله مي كرد و سرش داغ داغ بود و من نمي تونستم براش كاري انجام بدم

ديگه از شب شنبه ديدم تب نداره و تاصبح همينطور چك مي كردم كه اگه تب نداره بفرستمش مهد چون خودم بايد يه سر مي رفتم شركت يكهفته اي مي شده كه نرفته بودم . خدارو شكر تبش قطع شدش و امروز فرستادمش مهد .

از صبح چند دفع زنگ زدم و پرسيدم و گفتن كه حالش خوبه و مشگي نداره خدارو شكر . خدا كنه كه ديگه نداشته باشه .

اي خدا همه بچه هاي معصومي كه توي بيمارستانها هستم زودتر خوبشون بكن الهي آمين . پس منم زدوتر خوبش بكن ديگه نبينم كه اينطوري نالان و ضعيف بيوفته يه گوشه . الهي آمين .    

  

 









نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 12:26 توسط ماماني| |
این هفته که گذشت هفته خوبی بود آخه توی این هفته از روز دوشنبه که من خونه بودم و بعدش نصفه شب بلخره راهی شمال دیدم با کلی دگنک بازی بابایی که می گفت نمی تونه بیادش ولی بلخره راضی شد اونم بیچاره تقصیری نداشت عمو محسن می گفت که نمی یادش واگر اونا نمی یومدن بابایی می گفت که منم نمی یام دیگه بلخره درست شد وامودش ولی مامان زینت و عزیز جون خاله فاطمه مجبور شدن با اتوبوس اومدن چاره نبود چون توی ماشین همگی جا نمی شدیم .

ماروز سه شنبه صبح رسیدیم و بعد از استراحت کریدم و شبش رفیتم کنار آب نشستیم و عسلکم کمی پاهاشو کرد توی آب اونجا بودیم تا نزدیک تاریک شدن هوا !

فرداش یعنی روز چهار شنبه رفیتم دریا . شما آقا پسر گل با من اومدی توی آب ولی از انجایی که شانس نداشتیم پای مامانی خورد به یه سنگ کنده و با همدیگه کله پا شدیم توی اب و حسابی ترسیدی و دیگه نیومدی توی آب و نشستی پیش خاله فاطمه تا ما اومدیم . ولی من مامان زینت و زن عمو حسابی توی آب خندیدم . ظهر هم اومدیم خونه و استراحت کردیم و بعداز ظهر بابایی و عمو محسن رفتن دریا و مارفتیم بیرون هتل رامسر تا بعدش اونا اومدن وشام رفتیم رستوران پامچال چون قبلنا رفته بودیم و می دونستیم غذاش خوبه ولی مثل قبل نبودش بعدش من و بابایی کلی پیاده اومدیم تا سوار ماشین شدیم ولی عمو محسن اینا با مامان زینت اینا رفتن خوب بود پیاده روی خوبی بودش . جات خالی من بابایی حسابی خلوت کرده بودیم .  

فردای اون روز یعنیپنج شنبه هم رفتیم دریا دوباره ولی این دفعه شما رو دادم به بابایی بردت توی آب و ما خودمون رفتیم ایندفعه عمق آب بیشتر بودش آخه رفتیم جای دیگه و نسبتا خوش گذشت ولی دیروز بیشتر خندیدم . پاهای مامانی هم توی اب دریا دیروز وقتی خوردم زمین بریدش و حسابی می سوزه ولی خدارو شکر که برای عزیز دلم اتفاقی نیوفتادش.

پنج شنبه بعدازظهر خیلی بد بودش بابایی و عمو محسن کسل بودن نمی دونم برای چی ولی کسل بودن مامان زینت اینا هم براشون بلیط اتوبوس گرفتیم و راهی بودن برای ساعت ۱۱ شب . دیگه همه وسایلمون رو جمع کردیم و رفتیم و ویلا رو تحویل دادیم همیشه روز اخر خیلی بده همه یجورایی دمقن . دیگه من و شما و زن عمو رفیتم اونجایی که تله کابین بودش یه مرکز خرید هم داشتش و حسابی پدر منو در آوردی بس که دنبال توی نیم وجبی دویدوم و به همه چیز دست می زدی عرقم دیگه در اومده بود بابایی با عمو محسن رفتن مامان زینت اینا رو برسونن و ما اونجا بودیم بردمت دم اسباب بازی های بادی کلی خندیدی البته نمی تونستی هنوز استفاده بکنی ولی برات جالب بودش .   بعدش رفتیم توی فروشگاه ایران کتان وبرات یکی از عروسکهای توپولوهارو خریدم که آهنگ می خونه و رقصه حسابی باهاش حال کردی . ساعت ۱۰ خورده ای بود که بابایی با عمو محسن اومدن و رفتیم شام بخوریم تا بعدش راهی تهران بشیم ولی از اونجایی که حسابی امروز خسته شده بودی و درست و حسابی نخوابیده بودی توی ماشین بیهوش شدی .  صبح جمعه هول و هوش ساعت ۱۰ صبح خونه بودیم با کلی خستگی دیگه منم ابگوشت رو بارگذاشتم و بابابایی هم که خونه بود کمی استراحت کردیم بعد ازظهر ساعت ۷ بعدازظهر رفتیم خونه مامان زینت اینا خاله پروانه اینا هم اومده بودن اونجا و سوغاتی اونارو دادیم برای نیوشا یه جا مدادی عروسکی و برای مهسان یه جاسویئچی مدل تاس بود که توی خودش ۵ تاس دیگه داشت اونا رو هم از همون جایی که عروسک توپولو رو خریده بودیم خریدم براشون امیدوارم که خوششون اومده باشه .

راستی مهمترین خبرو رو ننوشتم اونم حکم اخراجی مامانی از شرکت  بلخره منو رو هم به همراه ۱۴ نفر دیگه اخراج کردن و راحت شدم اخه من قصدشو داشتم که دیگه از اول مهر سرکار نیام که اینطوری خیلی برام راحتر شدش . چون می تونم بیمه بیکاری بگیرم و هم بیمه برام رد بشه و سابقه حساب بشه . فقط می مونه که این یکماه رو جچوری بگذرونم . !ولی درعوض می خوام شایانی گل پسرم رو پیش خودم نگه دارم حالا باید ببینم چطور میشه .

اینم از ماجراهای هفته ای که گذشت . فعلا خداحافظت باشه عزیز دلم تا ماجرای دیگه

 

 

  

  

 









نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 14:26 توسط ماماني| |
img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 11:41 توسط ماماني| |

سلام عزيزم و همه كسم . توي اين چند روز ه اتفاقات خوبي براي عزيزدلم افتاد . كه مختصر برات مي گم كه وقتي مي خوني برات يادآوري و تجديد خاطره براي ما بشه . خاطرات خوب با تو بودن .

اون هفته روز يكشنبه بلخره بردمت آرايشگاه مردونه و موهاي قشنگتو كوتاه كردم اينقدر خوشگل و بامزه شدي كه خدا مي دونه به قول مامان زينتت شيطون تر شده حالا . روز دوشنبه هم رفتيم ملودي خاله فريبا و شما اينقدر پسر خوبي بودي كه خدا مي دونه و جالب اينجا بود كه وقتي دف مي زدن تو مي رقصيدي .   

روز چهار شنبه با دوستاي فروردينيت قرار داشتيم و من شما و مهسان و نيوشا رفتيم پارك آب و آتش خيلي قشنگ بودش و اونجا كمي آب بازي كردي و ديگه نمي شد از اونجا ببريمت كنار همش جيغ مي زدي تا اينكه دوستاي ديگت هم اومدن و رفتيم جاي ديگه . اون روز اميررضا ، متين ، ماهاني ، يگانه ، علي ، رادين و آقا ارش اومده بودن ما بچه ها رو از اول خرداد ديگه بعد نديده بوديم ماشاالله همگي بزرگ شده بودن البته يگانه خانم ايندفعه جاي شما رو گرفته بود و خوابيده بودش . !

خيلي خوش گذشت جاي اونايي كه نبودن حسابي خالي بودش . بعدش هم خاله پروانه با عمو مهدي اومدن دنبالمون و رفتيم خونه . اونشب شما حسابي خسته شده بودين و شب بيهوش شدي از خستگي .

روز جمعه هم صبح خونه عمو عباس صبحانه كله و پاچه دعوتمون كرده بودن رفتيم اونجا صبحانه رو خورديم و بعدش راهي فشم شديم اونجاهم خيلي خوب بود از رودخونه رد شديم تا بتونيم يه جايي بشينيم اب رودخونه بقدري سرد بودش كه خدا مي دونه و شما همش دلت مي خواست كه بري توي آب ولي آخه نمي شدش ديگه . تا بعد ازظهر اونجا بوديم و بعدش دوباره رفتيم پارك آب و آتش و دوباره آب بازي كردي اونجا ولي زود اومديم رفتيم خونه عمو عباس و بابايي فوتبال ديد و آخر شب برگشتيم خونه .     

اگه خدا بخواد روز دوشنبه راهي شمال هستيم با مامان زينت و خاله فاطمه و عزيزجون و عمو محسن و زن عمو و بابايي ولي مثل اينكه عمو محسن زده زيرش و برنامه ماها رو هم تقربيا بهم ريختش . حالا ببينيم چي پيش مي يادش . اميدوارم كه درست بشه بتونيم بريم .خدا كنه بشه .   

 









نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 10:15 توسط ماماني| |

واسه خودم يه پنجره

براي تو يه آسمون

واسه خودم يه ستاره

براي تو يه كهكشون

واسه خودم يه چشمه سار

براي تو درياهارو

واسه خودم يه برگ سبز

يه دشت گل براي تو

مي خوام ، مي خوام

براي تو يه آسمون

يه دشت گل

درياهارو .

واسه خودم يه پنجره

يه برگ سبز

چسمه سار.

يك كلمه كه اسم توست براي من

يه عالمه حرف قشنگ براي تو

 

(سيمين قديري )

 

     









نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 16:15 توسط ماماني| |
سلام عسلم . سلام نفسم . قربون اون چشمات بشم من . دورت بگردم . ماماني توي اين چند وقته اينترنت نداشتم و نمي تونستم خاطرات قشنگت رو بنويسم . ولي الان دوباره مي تونم بنويسم از بودم با تو دركنار تو بودن رو بنويسم ماماني دلم برات خيلي تنگ شده و الان آرزوي ديدن روي ماهت رو دارم . قربون اين شكلت بشم من .  

حالا انشاالله به مرورو مي يام و برات مي نويسم از خاطرات اين روزهات از اينكه تازگي وقتي بهت مي گم شايان پسره مي گي باباس .

وقتي بهت مي گم عمو محسن چكار مي كنه مي گي : خوف يعني خروپف مي كنه .

وقتي بهت مي گم موتور چكار مي كنه مي گي : قان يعني داري گاز مي دي . تازگي هم كه عدادرو با من تكرار مي كني : يك ،دو ،سه و...

انشاالله تا چنر روز آينده عكسهاي جديدتو رو هم برات مي يارم توي وبلاكت .

ننه نفس . همه كسم ، عسلم ، مواظب خودت باش .

از دور صورتت رو مي بوسم .

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 15:20 توسط ماماني| |
پسرکم گلم . شیطون مامان . خیلی وقته نیومدم و برات خاطره بزارم آخه مامانی اولا این چند وقته بقدر سرمامان شلوغ بودش که خدا می دونه و بس بعد هم جای مامان توی سرکارش عوض شده و دسترسی به اینترت رو ندارم و از طرفی هم مال خونه قطعه . این چند وقته اتفاقهای خوب و بد زیاد بود . مثلا رفتیم عروسی خاله فرزانه و همه بودن و خیلی خوش گذشت تو اولین باری بود که ماهان رو دیدی و خیلی حرکات جفتون با مزه بود .

اتفاق بعدی این بود که خاله مرجانه از قرار داره یه نی نی دیگه می یاره هوراااااااااااااا.

از شلوغی های توی خیابونها ه دیگه نگو حالا بعدها که بزرگ بشی و می خونی و برات تعریف می کنم که چه اتفاقاتی افتاده بود خدا رو شکر الان آرامش بقرار شده و اوضاع بهتر شده ولی توی اون هفته خیابونها همه شلوغ بود و ما جرات نمی کردیم بریم بیرون .

دیشب هم که بخاطر روز پدر رفتیم بهشت زهرا پیش بابا رضا ، بابا حسین ، بابا بزرگ مهسان و نیوشا . بعدش هم رفتیم خونه دائی محمد ولی بابایی نیومدش و شبش همه مامن زینت مهمونمون کرد و رفتیم در خوب خیلی خوش گذشت .

مامانی ببخشید خیلی از مطالب رو بخاطر اینکه مدتی نیومدم اینجا فراموش کردم حالا اگر شد زود به زود می یام اینجا و برات خاطرات قشنگ با تو بودن رو می نویسم تا بعدهابتونی بخونی مامانی من .

عسلکم . شیطون مامان . تازگی ها هم عمو محسن برات یه جفت مرغ عشق آورده و کلی ذوق می کنی با اونا و چقدر خوشگل و نازن .

خدا انشا الله تو رو برای ما نگه داره و اونایی که هم دارن داغشون رو نبینن .

دوست دارم یه عالمه هی چی بگم بازم کمه .

اونی که به فکرت روزو شب

مامانی و بابایی

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 12:21 توسط ماماني| |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 15:56 توسط ماماني| |

عزيز دل مامان ، گل پسركم ، نفس من و بابا . اين چند روز كه پيش هم بوديم و چقدر به من خوش گذشت چون همش با نفسم بودم .
من و شما از روز چهار شنبه با هم بوديم آخه مهد روز چهار شنبه سم پاشي داشت منم ديگه نرفتم سركار و پيش شما موندم . بعد از ظهرش رفتيم خونه عمه نيوشا و مهسان ديدن آقا كسري   . الهي مثل فرشته كوچولو بودش   مثل اون موقعها كه تازه به جمع ما اومده بودي و ما چقدر ذوق و شوق داشتيم . البته الانم داريم و هرروز بيشتر هم ميشه . كار شما عزيز دلم خيلي جالب بودش براي همه با اون دستاي كوچولوت ني ني رو ناز مي كردي و مي بوسيديش الهي مادر به قربون اون دستات بشه عزيزدلم . آخه چقدر تو مهربوني گلم . و كار جالب ديگه ات اين بود كه اصلا غريبي نكردي   و خيلي راحت بغل عمو شهرام و عمو علي رفتي . جيگرتو برم من.
روز پنج شنبه هم خونه بوديم تا ظهر كه رفتيم خونه عمه منير و چقدر از ديدن تو عزيز دل خوشحال شدن  و بچه ها چقدر باهات بازي كردن . تا غروب اونجا بوديم و بعدش اومديم خونه و شما از خواب بيهوش شدين آهان راستي يادم رفت كه بگم عمو رضا موهاي قشنگتو كوتاه كردش و خوشگل كه بودي خوشگل تر شدي .
روز جمعه قرار بود كه عمو محسن اينا بيان خونمون ولي زن عمو حالش زياد خوب نبود و نتونست كه بياد ما هم كه آبگوشت بار گذاشته بوديم به مامان زينت اينا زنگ زديم و اونا اومدن تا بعد از ظهر كه رفتيم توي ميدون و بعدش من و شما با همديگه رفتيم يه راهي رفتيم و بعدش رفتيم بيرون شام خورديم واومديم .   راستي خاله پريسا رو هم با علي كوچولوش توي خيابون ديدم .   
روز شنبه هم مثل هميشه رفتي مهد كودك . آخ كه چقدر دلم برات الان تنگ شده براي اون شيطنت هات عسل من شيطونك .   
يه چند تا عكس هم از اين روزا برات مي زارم كه بعدها برات خاطره بشه .

img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center
نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 9:38 توسط ماماني| |
Lilypie 2nd Birthday Ticker
نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 15:18 توسط ماماني| |